تبليغاتX
گلیم خودم !

یکشنبه دهم تیر 1386

همدان 2

شب پنج شنبه آقای ایمانی گفت بچه ها بیاید دعای کمیل بخونیم!! محسن هم گفت چه کاره خوبی!! ما که قرار نیست بخوابیم بریم بیرون یه وولی بزنیم!!!

همین که دعا شروع شد محسن خوابید تا اون موقع که اقای ایمانی گفت " دیگه بریم تو!!"
و محسن هم رفت تو و ادامه خواب!

یادمه به بچه ها می گفتن رطیل از روی سقف جاهای لخت بدن رو شناسایی می کنه و از همون جا شیرجه میزنه پایین و اونجا رو نیش می زنه ! (زیر پتو ... !)  آقای ایمانی هم یه روز صبح یه رطیل رو نشون بچه ها داد که ظاهرا شب شکارش کرده بود ، یه چوب نازک کرده بود وسط رطیله و می گفت با این کار رطیل از کار می افته !

قانون توی خوابگاه این بود که شبها از یه ساعتی به بعد در قفل می شد . هر کی اومد که اومد هر کی هم نیومد یادم نیست چیکارش می کردن ! اگر هم کسی نصف شب احتیاج به قضای حاجت پیدا می کرد باید یکی از معلما رو از خواب بلند می کرد تا اون باهاش تا دستشویی بیاد و برگرده ! امیرحسین یه دفعه مثلا خواست کسی و بیدار نکنه و خودش تنهایی بره() که در یه حرکت و در حین باز کردن قفل در کل اون تعدادی رو که دور و بر در خوابیده بودند رو بیدار کرد ! کم که نیاورد که ، وانمود کرد که داره برمیگرده ! تازه بعدش هم آقای کلانکی دعواش کرد که چرا تنها رفتی ... !

ولی بحث خنده این بود!!!

"آقا اگه یکی دسشویی داشته باشه باید چی کار کنه!"

بعد تبلیغات در مورد انواع مثانه ها و اجاراه مثانه و هر چی در مورد مثانه پیش اومد!

شبها توی اردوگاه فیلم روی این پرده گنده ها پخش می کردن ، البته باید حدس زده باشید که فیلمی که اونجا ، توی اون اردوگاه پرت افتاده ، برای این همه آدم پخش می شد اسپایدر من ۳ نبود ! تازه هر شب هم به یه بهانه ای پخش نمی کردن ، برق نیست ، آب نیست و ... !

یه روز صبح زود بچه ها رو بردن برای گردش . همینجور رفتن و رفتن تا رسیدن به یه دشت سرسبز و بزرگ ، امیرحسین وقتی کفش عماد توی باتلاقی که تو یه قسمت از اون دشت به وجود اومده بود گیر کرد ، بغل دست عماد وایساده بود ! دیگه هم اون کفشه پیدا نشد !

بعد از ۲ ۳ روز فعالیت شدید و گشت و گزار و از اون کوه بالا و پایین رفتن!!! آقای معینی تصمیم گرفت بره اون استخره توی اردوگاه!!!

دقیقا فک کنم از زمانی که برای دفعه اول آبش کرده بودن دیگه آبش رو عوش نکرده بودن!! محسن و یه سری دیگه هم رفتن دمه آب!!

محسن خوب دقت کرد!!! یه کرم بسیار زیبا داشت توی آب استخر باله می رقصید ! این طوری که پیچ می خورد می رفت زیر آب و همون طوری پیچ می خورد می یومد بالا!!

تمام کناره استخر جلبک سبز!!  گفتن !! نریم!؟!؟!! بریم؟!!؟؟! آقای معینی گفت من که می رم!!

محسن قبلا تجربه شنا کردن تو جوب نظام آباد رو داشت!! خیلی حس بدی بعدش نداشت!!

محسن هم پرید تو آب !! وقتی پرید فهمید که آب می تونه سرد باشه!!! ولی دفعه اولش سخته فقط! بعد خوب میشه!!!

کلی شنا کردیم و عکس هم گرفتیم !! بد نبود!!!

 

آخرین خاطره هم اینکه یه مسابقه ی فوتبال بین همه ی افراد حاضر توی اردوگاه انجام شد ، امیرحسین هم با چند تا از بچه ها یه تیم داد ... تیم های حاضر باید ۶ نفر می داشتند ... ولی تیم امیرحسین اینا یه بازی با ۷ نفر انجام داد ، هیچکیم نفمید ( حتی خودشون ! خودشون بعدا از بچه های دیگه موضوع رو متوجه شدن ...   ) ،آخرش هم باختن !

 

 -------------

نوشته شده توسط امیرحسین در 22:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم تیر 1386

اردوی همدان ... !

من اون موقع فقط یه سالم (به فتح لام) بود ...

 یادمه اردو ، تابستون اول به دوم برگزار شد . محل استقرار بچه ها توی یه اردوگاه ، نوک یه کوه بود ... ! بچه ها بعد از اینکه از اتوبوسی که رسونده بودشون پیاده شدن ، یه جاده خاکی مال رو بهشون نشون دادن گفتن اینو که مستقیم برید می رسید به اردوگاه ! اینو گفتن و رفتن و رسیدن سر جمع  یه چیزی حدود ۴۰ دقیقه طول کشید ! پیاده ، با اون همه بار و بندیل ... !

یه مارمولک صحرایی رو در نظر بگیرید که تو سایه ی یه صخره از آفتاب خودشو قایم کرده و داره یه روز معمولی مثل بقیه یه روزاشو میگذرونه و احتمالا چون سر ظهر هم هست ، خیلی گشنشه ( چون می دونید که ، مارمولک ها هم مثل ما آدم ها سه وعده ی غذایی میخورن ، یه دونه بلافاصله وقتی از خواب بلند میشن ، یه دونه دقیقا سر ظهر و آخریش رو هم وقتی می خورن که ماه به انتهای ربع اول حرکتش در آسمون برسه ) .  امیرحسین با یه تیکه سنگ مارمولک مذکور رو له کرد ! آقای معینی که این صحنه رو دید بهش گفت : آخه چرا این کارو کردی ؟ آخه این حیوون مگه چه آزاری بهت رسونده بود ؟ ( واقعا صحنه ی دلخراشی بود ، از یاد آوریش داره حالم بهم می خوره ... )  امیرحسین هم با یه حالت رضایت از کاری که انجام داده ، بدون اینکه جوابی برای سوالات آقا معینی داشته باشه ، همینجوری احمقانه وایساده بود و دنبال یه مارمولک دیگه می گشت ! (این آخرش خالی بندی بود ! )

 آخر راه بچه ها رسیدن به اردوگاه . اردوگاهش واقعا اردوگاه بود ... سه چهار تا گروه از سه چهارتا نقطه ی مختلف ایران داشتن اونجا همزمان اردو برگزار می کردن . یادمه خوابگاه بچه ها در بالاترین نقطه ی این اردوگاه قرار داشت . خوابگاهش از این تخت دو طبقه ها داشت . یه نفر زیر می خوابید ، اون یکی روش ! خیلی باحال بود !! مخصوصا شبها !!!

البته نه به این افتضاحی!! یه متری بینشون فاصله بود!!

 یادمه یه شب که بچه ها کرمشون گرفته بود و نمی خوابیدن و هی سر و صدا می کردن ، آقای کلانکی عصبانی شد . چشمتون روز بد نبینه ! از امیرحسن پرسیدم اونم یادش نبود ولی خلاصه با یه چیزی (شما فک کنید شیلنگ تا ماجرا براتون مهیج تر شه !) افتاد به جون بچه ها ، ظاهرا بد خواب شده بود ! بعد بچه ها آروم ، گرفتن خوابیدن ... ! 

اون شب محسن از پنجره رفت بیرون و کلی با احمقای دیگه چریدن تو محوطه اما بعدش گندش در اومد!!ولی شورش بزرگ تر از این بود که به محسن برسن و یه حالی بهش بدن!

بچه ها یه معلم داشتن به اسم آقای ایمانی . معلم فیزیکشون بود . از شاهکارهایی که ایشون در طول دوران تدریسشون داشتن این بود که درس "سوختن شمع " رو حدود ۶ جلسه ، هی ، درس دادن ! البته خوب  امیرحسین بعد از اتمام اون ۶ جلسه تازه متوجه شد که هیچی از سوختن شمع حالیش نمیشه ! ( الان شما باید پیش خودتون بگید عجب معلم تلاشگر و صبوری بوده که همچین دانش آموزی رو تحمل کرده و خوب واقعا هم معلم خوبی بود ) این آقای ایمانی خط بسیار خوبی هم داشت . امیرحسین هنوز دست خط ایشون رو که به عنوان کار عملی حرفه و فن روی یونولیت در آورده بود ، داره ! اینو گفتم که بگم آقای ایمانی شبها توی خوابگاه نمی خوابید بلکه جلوی در ، روی زمین می خوابید ... شبهای اونجا هم خیلی سرد بود ، رطیل هم داشت ، بوی دستشویی هم که در چند قدمی خوابگاه قرار داشت به مشام میخورد دائما ، ولی با همه ی این تفاسیر باز هم روی زمین ، جلوی در خوابگاه می خوابید !  

ادامه!

>>>>>>>>>>>>>>>>> محسن>> از اینجا به بعد رو ببریم تو پست بعدی!! >>>>>>>>>>>>

 

بار هم صالح به این پست نرسید!

 

نوشته شده توسط امیرحسین در 16:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم تیر 1386

آقای مختاریان 2 !

 سلام !

امیدوارم از آقای مختاریان ۱ ! لذت برده باشید ... حالا توجهتون رو به آقای مختاریان ۲ ! جلب میکنم ... حالا که بحث ۱و ۲ این چیزام شد بگم که "هری پاتر ۳ " هم بزودی اکران میشه !

شرک ۳ رو هم ایشالا خدا قسمت کنه تو این هفته !

 هیچی دیگه همین !

خب ! واسه مقدمه لازمه یه چیزایی رو یادآوری کنم !

"واقعا آدم با جذبه ای بود . عربی درس می داد ، نمره ها میومد : ۱۵ ، ۱۶ ... ! ولی خوب واقعا قشنگ درس می داد ، یادمه برگه های امتحان رو می داد خود بچه ها صحیح کنن ، هر کی برگه ی خودش ... ! بودید و می دیدید که با وجود اینکه هر کی برگه ی خودش دستش بود ولی هیچ احدی جرات یا بهتر بگم ... نداشت کوچیکترین دستی تو برگش ببره ... ! "

 یادمه خیلی خوش تیپ بود ... نه از نظر لباسی ها !!! لباسش خیلی ساده و معمولی بود ...  به نظرم یه اپسیلون اضافه وزن نداشت !

مطابق استاندارد ، ریش آنکادر شده داشت و یه عینک ! اما پیرنش تو شلوارش بود عوض اینکه رو باشه !

امیرحسین چه راست گفت ... یه تویوتا کرسیدا داشت ... سفید ... با تودوزیه زرشکی ... خفن !

صالح بعد از دوران راهنمایی و حین تحصیل در دبیرستان چندین بار آقا رو حوالی قیطریه سوار بر سیاره ی مذکور مشاهده نموده بود شخصا !

 عربی ای درس میداد به اون بیچاره ها بیا و بین !

یه نکته بگم و اونم اینکه... گویا رسم بوده از قدیم که مفیدی جماعت باید تو عربی گندلات باشه ...

 واسه همینم اون موقه پدر این بچه های بد بخت رو در می آوردن چه تو راهنمایی و چه تو دبیرستان ...

(البته بگما ... این که میبینید همه الان نانسی کار و الیسا کار شدن و عوض کارای دیگه میرن لیریکسه آهنگای اصاله رو در میارن واسه همینه دیگه  ... قرار بود بچه ها با استفاده از دانش عربیشون به چیزای دیگه رجوع کنن ، اما به دلایلی این کشتی عظیم عربیه آقایون در بندر موسیقی عرب پهلو گرفت و خلاصه به قول معروف ... دامن از دست برادرا ربود ... !!! (جمله ی ادبی !)

الان هم کلیپ خانوم نانسی درنیومده تجزیه ترکیبش میکنن !)

آقا مختاریان ، سال دوم هم معلم راهنما بود و هم معلم عربی ... یادمه تو امتحان ثلث سوم یکی از سوالاش این بود ...

" ترجمه کنید :

ما ز بالاییم و بالا میرویم .... ما ز دریاییم و دریا میرویم  "

خدا شاهده !!!

روزی که امتحان عربی داشتن که اصن اوضاعی بود ... کربلا میومد جلو چشه بچه ها !

یکی زیارت عاشورا میخوند ... یکی دعای روز دوشمبه رو داشت اعراب میکرد نکنه ازش سوال بیاد ... یکی دیگه هروله کنان کلمه ترکیب های آخر کتاب رو حفظ میکرد ! خلاصه داستانی بود !

این از فاز معلمیه عربی ایشون !

ایشون در عین شوخی ، خیلی معلم راهنمای جدی ای هم بودن ... بعید میدونم کسی ازش رادیکال گرفته میشد و اشکش در نمیومد ... رادیکالا !!! فرجه نگو بلا بگو !

از شگرد های ایشون هم این بود که چه موقه رادیکال گیری و چه موقه غیررادیکال گیری توناژ صداشون از یه بازه خیلی کوچیک فراتر نمیرفت ... همین جوری معمولی و ( اغلب یه دست زیر چونه ) حرف میزدن و رادیکال شونده مث بارون اشک میریخت ... (قابل توجه بعضی مداحا و روضه خونا که با گریه ملت حال میکنن ! )

 مصباح و دارو دستش هم که همیشه پشت دفترش وایساده بودن ... یه روز واسه سیگارت آوردن به مدرسه ، یه روز واسه چیز دیگه !

صالح ، آسه میرفت و آسه میومد تا گربه که سهله ، جمیع حیوانات عالم هم نتونن شاخش بزنن !

صالح از دعواهای محسن و چیذری چیز زیادی یادش نیس ... شاید صالح اینا یه کلاس دیگه بودن ...اون دوتا هم یه کلاس دیگه ... اما شایدم هم کلاس بودن ... نمیدونم ... اما این که چیزی یاد صالح نمیاد در این مورد ، میتونه مال چیز دیگه ای باشه !!! ... ( میگن منفور اجتماعی میشیدا !!! حتی شما دوست عزیز ! )

این ارازلی که داریم ازشون صحبت میکنیم همه دوره یک راهنمایی مفید ۲ بودن ... ینی اولین سری دانش آموزای اون مدرسه که فارغ التحصیل هم شدن مثلا ! ... دو تا کلاس بودن ... کلاس ها رو هم نام گذاری کرده بودن ... مثلا بعضی جاها میکنن اول ۱ و اول ۲ ... یا اول الف و اول ب ... و حتی اول شکوفه و اول گلایل ! ( البته در مدارس دخترونه بیشتر !!)

کلاسای اونا اسمشون بود ... شهید رجایی و شهید باهنر ... اول شهید رجایی و اول شهید باهنر... دوم و سوم هم به همین ترتیب ...

صالح میگه یادشه هر سه سال تو کلاس شهید باهنر بود ...

تا یادم نرفته بگم صالح  میگه با چیذری با تو یه دبستان بودن ... اسمش بوده دبستان همت ! البته تو منطقه اون دبستانو به نام دبستان صدرا میشتاختن ... میگه آخرشم نفهمیده اسم مدرسشون همت بود یا صدرا ! ... مدرسه که صدتا اسم نداره که ... ! حتما تو یه چیزیت بوده اسمارو قاطی کردی ! 

چیذری اسمش میثم بود ... فوتبالشم خوب بود ... همیشه کاپیتانی چیزی میشد ...باباشم روحانی بود ... صالح میگه خیلی آقای خوبی بوده ... میگه میثم چیذری دماغشو عمل کرده بوده بخاطر انحراف بینیش ... بعد بچه ها رفته بودن عیادتش ... اما صالح یادش نیس چرا نرفته ...

داره عذر خواهی میکنه !

اوی اد ( با دال مفتوح به فتحه ) !!! از من که نباید عذرخواهی کنی ! باید با خودش صحبت کنی ! حالا راسشو بگو واسه چی نرفتی ناقلا ... ها ؟!!

به من چه ؟! ینی چی به من چه ؟ اگه به من چه پس به کی چه ؟!

واسه چی فوش میدی ؟! اوی ... به من دمپایی پرت میکنی ؟

نمیدونم میشنوید یا نه ولی داره به دو زبان ترکی و اینگلیسی فوش میده ...شرمنده !

 شما نشنیده بگیرین  ...

اصن بابا میخواستم جریان دعواهای محسنو و چیذری و بگم ...

...

نمیگم اصن ... چون از این جا به بعدش رو یادم نیس !

داستانیه ها !!! دو تا دیگه شونصد سال پیش با هم دعوا میکردن ... خره ما رو میگیرن میگن تعریف کن !

عجب بابا !  

نوشته شده توسط امیرحسین در 19:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم تیر 1386

آقای مختاریان !

نوشته شده توسط امیرحسین در 16:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم تیر 1386

آقای علی محمدی !

نوشته شده توسط امیرحسین در 5:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم تیر 1386

سید مجید !

سلام!
من محسنم !

اول فکر می کردم دوست دارم فقط داستان زندگی امیر حسین رو بنویسم! اما الان که صالح هم دوباره سرو کلش پیدا شده!
بدم نمی یاد از یه جمع یه مطلب بنویسم!! و بنویسیم!

دوست دارم داستان یه موجودی به نام "رفقا" رو بنویسم!! شاید برای این جونور هم خوب باشه
پس از نظر این موجود می نوسیم!!! از نقل اون!
این موجود که در تیکه تیکه های خاطرات ما وجود داره!! اما برای کلی شدن نیاز داره بیرون بیاد!
اسمش رو می زارم "حلا " به کسر ح !

من با فونت مشکی می نویسم!
امیر حسین و صالح هم یه رنگی انتخاب کنن! اگه دوست داشتی پسورد رو به صالح هم بده!!!
فقط همه از زبون حلا بنویسین! نه از زبون خودشون!
..........................................................................................................................................


سلام! من حلا هستم ! حدودا !!! 3 سال تو راهنمایی و 4 سال تو دبیرستان !و تا حالا هم 3 سال دانشگاه!! رو هم رفته 10 سالم میشه! البته این طوری تاریخ تولدم میشه! 1376! ننه بابام هم! که همین آدما هستن!

یه چیزی که یادمه! از این جمع دوستان! گروه تواشیح و اعضاشه ! این پست فقط مربوط به اون و خاطراتشه!

یه گروه تواشیح بود! صالح که اون موقع صداش زیر بود و نقش تک خون رو داشت ! و امیر حسین و محسن!! اون موقع ها چقله بودن!!! همه صدا ها بچه گونه!! البته مجید ابطحی هم بود ! که سال دوم رفت پیشه خدای بچه ها!! یادش به خیر!!! 

این آقا محسن از اون اولش خیلی آروم و با حجب و حیا بود ! البته شیطونی هم می کرد ولی به نحوی که فقط خودش می فهمید و بقیه فقط از اثراتش لذت (!!) می بردند ! امیرحسین هم خیلی شلوغ نبود ولی سر کلاسها چند دفعه معلما انداختنش بیرون !!! یه دفعش تقصیر همین آقا محسن بود ! امیرحسین از دست محسن ، انقد خندید تا معلم پرتش کرد بیرون ! اونم کی؟! آقای کلانکی !!! محسن درس خون هم بود ، از اونایی که سر کلاس درسو یاد می گرفت !!!صالح هم معمولا شاگرد سوم چهارم بود ! امیر حسین هم ... بماند !

یه گروه تواشیح می گم یه چیزی می شنوید ! توی منطقه ی ۱ هر سه سال اول شد ! سال سوم هم تو استان دوم !

محمد چیتگر بم خونه گروه و به قول معروف یکی از ارکان گروه بود ... پسر خیلی خوبی بود ... فوتبالشم خوب بود ... تا جایی که یادمه باباش مغازه ی لوازم ورزشی داشت ... دبیرستان از بقیه جدا شد و رفت یه جای دیگه ... مصباح هم همین طور ...توی سالهای دبیرستان کم و بیش از محمد چیتگر و سید مصباح خبرایی میرسید ... اما... یه روز خبرایی مبنی بر فوت بابای ممد چیتگر رسید ... از اون موقه به بعد دیگه ممدو ندید صالح ... خدا کنه حالش خوب باشه الان ...

یادمه محسن که برا عضویت تو گروه تواشیح پیشه آقای کلانکی تست داد!! حسابی آقای کلانکی تحویلش گرفت و کلی حال کرد!!!ولی آخرش هم چیزی نشد تو اون جمع !

جا داره از همه ی کسانی که واسه اون گروه زحمت کشیدن تشکر بشه ... امید وارم محسن لطفی ستان و حسین سرمدی هم که از دیگر اعضای گروه بودن الان حالشون خوب باشه !صالح خوبه خوب یادشه اون موقه ها رو ... فک کنم یکی دوتا کارای اون گروهو بشه ضبط شده پیدا کرد ... آخه گروه واسه تمرین صدای خودشونو ضبط میکردن ببینن چجوری میخونن ...

یه داستانی که یادمه !! عامری و مجید ابطحی!!! احمقانه ترین آدم رو محسن تو این جریان می دونم!!! محسن خیلی بد کرد به مجید ! به خاطر یه سری حرف و حدیث مسخره مجید رو ناراحت کرد!!! همیشه احساس کردم وقتی محسن بزرگ شد همیشه افسوس اون روزی رو خورد که مجید بهش گفت ! " آقا محسن شما هم!"؟ آره! خدا محسن رو ببخشه !

چه جالب ... ! چه حرفها و حدیث ها ... ! خدا ، نه تنها محسن ، که حتی امیرحسین ـ که الان یه نیشخند گوشه ی لبشه و ظاهرا یه کمم داره افسوس می خوره ـ رو می بخشه ، آخه اونا بچه بودن ، چی می فهمیدن ؟!! الان ، تازه ، دارن یه چیزایی می فهمن ، اونم تازه یه چیزایی ! مجید هم که جاش مطمئنا ناف بهشته ...! یادش به خیر ... !

خدا سید مجید و که دوس داشت ... به منو ننه بابای مام رحم کنه ...
عجب روزی بود ... اولین امتحان ثلث سوم دوم راهنمایی رو داده بودیم ... جغرافی بود ... صالحو یکی دیگه از بچه های کلاسشون (لطفی ستان) هر روز با اتوبوس میرفتن نوبنیاد ، بعد از اونجا میرفتن خونه ... خونه هاشون نزدیک هم بود...
اون روز هم طبق معمول شنگول رفتن توی ایسگا وایسادن ...تازه توی اتوبان صدر سوار اتوبوس شده بودن که از عقب اون اتوبوسه به اون شولوغی یکی داد زد ..."آقا حال یکی خرابه اینجا ... آقای راننده نیگر دار داداش..."
اتوبوس ایسگاه مدرسه آیین روشن نیگر داشت ... یه آقایی در حالی که مجیدو روی دست بلند کرده بود داشت از لای جمعیت به زور تلاش میکرد تا ‍پیاده شه ... صالحو لطفی با دیدن مجید خیلی تعجب کردن ... چون ندیده بودن مجید سوار اتوبوس شه ...
مجیدو بردن توی مدرسه آیین روشن ... یه مدرسه دخترونه بود ... صالحو لطفی هم رفتن تو ... ناظم مدرسه داشت از یه دختره رادیکال میگرفت ... تا اونا رو دید دختره رو رد کرد رفت و پرسید که چی شده ...
یکی از معلما که غشو ضعف میرفت و اون یکی بلند داد میزد "یا موسی بن جعفر" و یکی هم اورژانس همیشه اشغال رو میگرفت ... صالحو لطفی هم هاجو واج ... تو کف شرایط ! 
اورژانس اومد ...دوتا آقا با لباس سفید ... کفش و جورابای مجیدو در آوردن ...مجید رنگش مث گچ سفید بود و بی حرکت افتاده بود ... تا معاینه کرد گفت : سریع باید بره بیمارستان ...
مجیدو بردن ...
صالحو لطفی بچه بودن ... نزاشتن باهاش برن ...
لطفی خونه ی مجید اینارو بلد بود ... قرار شد برن دم خونشون به خونوادش خیلی آروم بگن که خودشون رو برسونن ...
رفتن در خونه ... هیشکی نبود ...گویا مامانش که دبیر بود و سر کلاس ، باباش هم که سر کار ... داداششم دبیرستان !


رفتن در مغازه ی بابا بزرگش ...

داغون و دمق صالحو لطفی رفتن خونشون ...
صالح حول و حوش ۴ بعد از ظهر زنگ زد بیمارستان لبافی نژاد ببینه حال مجید چطوره !
بیب بیب ... بیب بیب ... بله ؟ سلام آقا اونجا بیمارستان لبافی نژاده ؟ بله بفرمایین ... میخواستم حال سید مجید ابطحی رو بپرسم ...همونی که ظهری آوردنش با آمبولانس ...

گوشی ...شما چه نسبتی باهاش دارین ؟ ... دوستش هستم ...
الان نمیشه باهاش صحبت کنی ...!! آخه چرا ؟ ... من دوستشم ... ببینم پسر جون خونتون بزرگتر کسی نیس ؟ ... نه ... مامانم هس اما خوابه ... ... مریضتون تموم کرد ... بووووووقققق ... یارو قطع کرد ... 

صالحم که بچه ... یکمی فک کرد اما دوزاریش نیوفتاد ... ینی اصن فکرشو نمیکرد ... بعدم که باقی قضایا ...

یادش بخیر ...

وقتی سال سوم برای گرفتن جایزه ی استانی بچه ها رفته بودن تالار فرهنگ ، زیر پل حافظ ، وقتی مجری اسم مجید ابطحی رو گفت که بیاد جایزش رو بگیره ، همه ی بچه ها یه لحظه شکه شدن ، بعد سید مصباح عامری در حالی که داشت گریه می کرد ، رفت و جایزه رو گرفت ... و بعد از اون همه برا مجید یه فاتحه خوندن ...

خوش به حال مجید ! ... سید مجید !

نوشته شده توسط امیرحسین در 0:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم تیر 1386

صالح گند زد!


صالح:

آقا... بابا چرا بدونه من آ‍‍‍پلود کردین ؟ ... بابا من که گفتم جمعه آپش میکنم !!! ما ۲ساعتو نیم عقب تریم از شما بابا !!!

الانم این کامپیوتر سهند منو ... !!!

ویندوز نیس ... یه کوفته دیگس ! به یه بدبختی همینشم دارم مینویسم !

همین امروز مینویسم سهم خودمو ... آپلود هم میکنم !

الان اگه مطلب ناقص آپ بشه ... مطلب میسوزه ...

تا ۳ ... ۴ ساعت دیگه قول میدم آ‍پ کنم ... با کامپیوتر خودم !

شرمنده !
نوشته شده توسط امیرحسین در 15:21 |  لینک ثابت   •