تبليغاتX
گلیم خودم !

جمعه چهارم خرداد 1386

قشنگ ترین جایی که تا حالا تو عمرت دیدی !!

 

 داستان از یه مزرعه شروع میشه .

یه جای واقعاْ قشنگ .... !

قشنگ ترین جایی که تا حالا تو عمرت دیدی !! 

 همه چی عالی ...

اما از یه وقتی به بعد مزرعه دار حال و حوصلش رو برا آبیاری و شخم زدن و ... از دست میده ...

هنوزم درختها رو دوست داره . فقط حوصله ی آبیاری نداره ... !

هنوزم به گندمی که از مزرعش جمع می کنه احتیاج داره . فقط نمی دونم چرا حوصله ی اینکه بهشون برسه رو از دست داده ... !

حیف شد ...

واقعا جای قشنگی بود  ....

خود مزرعه دار قصه ی ما هم نسبت به قبل خیلی ضعیف شده ...

آخه هیچ میوه و گندمی جز میوه و گندم زمین خودش بهش نمی سازه ... ! 

وسط بهار انگار مزرعشو پاییز زده ...

ولی نه !

انگار هنوزم چند تا شاخه ی تر  که چند تا میوه ی آبدارم بهشون آویزونه اون وسط مسطا پیدا میشن ...

دارم می بینمشون ... !!!

مزرعه داره هم اینارو می بینه ... اونم دلش به همینها خوشه ...

 آرزوشه که یه روز بتونه باز از همین چند تا شاخه یه مزرعه ی سبز و قشنگ دیگه بسازه ...

ای کاش بتونه ...

اگه بخواد میتونه ... هر چند خیلی سخته ...

نوشته شده توسط امیرحسین در 19:40 |  لینک ثابت   •